76
توی سینه ش،جان جان جان، یه جنگل ستاره داره...
امیدی که ریشه می دواند در دلم با این آهنگ و آن کلیپ و یاد ِ آن روزهای سالم ِ سرشار.
چه کردند با دل ِ ما و جان ِ آن همه آدم ِ خوب...
75
هنوز تقویم 91 نیامده، آخرای 90، حساب و کتاب که 17 اردیبهشت میشود چندشنبه!
تقویم که آمد، 29 مرداد را ندیده، گشتم ببینم روزی که در آوردم درست هست یا نه.
بعد هی زیر و بالا که چه جوری خوشحالش کنم. بروم 17 ام خانهشان یا مثلن 16ام شب. یا اصلن با پیک چیزی بفرستم برایش. چی بخرم و اصلش چه باشد و فرعش و خنزرپنزرش و قسمت فرهنگیاش و...اووه!
حالا امروز، درست دمدمای 17ام ِ برای من پرمعنی -منی که کمتر عدد سالها و ماه و روزها برایم معنی دار می شوند- یک اتفاق احمقانه که به صورت مازوخیستی خودم را درش مقصر می دانم، ناراحتش کرد.
بعد من از صبح، بی که منطقن بتوانم عقلم را متقاعد کنم که تقصیری دارم در این قصه، سخت آشفته ی "واقعا که"اش هستم و عصر هم که گفتم این را بهش جواب خشکی داد که خوب شدم مثلن با دو تا اسمایلی نقطه پرانتز -یعنی مثلن استریت فیس رویم نشده بگذارم و دلم گرفته-. اینها را هم که نمی گوید می شنوم من.
خنده ام میگیرد از دست خودم. هی کیفی که برایش گرفتم را برانداز میکنم. می اندازم روی دوشم. جلوی آینه می ایستم. هی خدا خدا که خوشش بیاید. بعد دستبند را میبندم دور دستم که مثل دست او باریک است ببینم خوب می شود یا نه. بعد پاکتی که برای دستبند گرفته ام را نگاه می کنم. وسط این وسواس ها هم هی دعا که خوشش بیاید و مثل آن کیف بنفشی که برایش گرفتم نشود که هرگز استفاده نکرد. خنده ام میگیرد از این همه وسواسم، از این همه فکر و خیال، از شنیدن نگفته ها و حدس ِ ننوشته هاش. بیشتر از این خنده ام گیرد که مطمئنم یک صدم این حساسیت ها را او نسبت به من ندارد. شاید این هم مازوخیستی باشد ولی دوست داشتم کسی همین قدر، دوستم می داشت، همین قدر دلتنگم می شد و همین قدر مشتاق دیدنم و منتظر تولدم. فقط همین قدر.
74
73
یک ذوق و شوق ِ اردیبهشتی، خوشحال و خلوار. به امیدی که مثلن این روزهای اردیبهشت دیگرند و خوشخبر و سرشار. و اتفاقن خوش دارم خیال کنم الکی نیست و این بار شدنی می شوند نشدنیها:)
میخواهم همه ی روزهای این اردیبهشت را امیدوارانه زندگی کنم و ریحان هایم را طوری آب دهم که انگار حتا الان که زیر ِخاکند، سبز ِ سبزند.
72
آرام، لبهاشان را می دید و آرام چشم می چرخاند از این به آن. یک لبخند آرام هم روی لبهاش بود و آرام گوش می داد. تمام که شد دوباره چشم چرخاند و چشمهاشان را از نظر گذراند- بی که واقعن نگاهشان کند. بعد خیلی سریع دست برد توی موهام-همان یه ذره ی از روسری بیرون مانده. گفت غیرتم کشت که محبوب جهانی لیکن... و تا این تیکه را تمام کند انگشتهاش را از موهام رسانده بود به صورتم و سرم را برگردانده بود سمت خودش و لحظه ای- فقط لحظه ای- چشمهام را واقعن نگاه کرد. بعد آرام دستش را انداخت و با یک خنده ی مثلنی رو به آنها ادامه داد که، روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد. سرش را دوباره چرخاند سمت من و نگاهش که افتاد به چشم های از آن لحظه خیره مانده من، فوری از فرط خجالت و ذوق چشم دزدیدم از نگاهش و خندیدم و سر به زیر انداختم. سنگینی نگاهش اما تا مدت ها بود، هنوز.
-نیست وش-
71
آخر سال که رفتم بهشت زهرا و باز "یک جهان عشق نهانست اینجا" ی روی سنگ ها دلم را لرزاندخواستم بیایم و بنویسم چه قدر دردناک اند این کلمات. این حکایت غمانگیز که آدم و همه ی کسانی که دوستشان داریم، همه ی قصه های تلخ و شیرینی که داریم،همه ی عشق و نفرتهامان می روند زیر خاک. می خواستم بیایم و بنویسم چه قدر حیران ِ زیادی قصه ها و آدم هایم،حیران بزرگی این دنیا و کوچکی خودم. می خواستم بیایم و از ترسم بگویم به خاطر از دست دادن و عشق و قصه هایی که نهان می شوند و بعد فراموش. می خواستم بیایم و بگویم چه قدر هول برم می دارد وقتی به این فکر میکنم که پدرانمان روزی بچه بودند و چه قصه ها در خانه ی پدربزرگانشان داشته اند و امروز آن خانه ها حتا نیستند و آن رازها و دلخوشی ها و ماجرا ها زیر خاکند و ما نیز همینیم و ... . می خواستم بیایم و بگویم خدا چرا این قصه ی تلخ ِ دردناک را آغاز کرد و تا کجا می خواهد ادامه دهد.
می خواستم بیایم اما حیرانی دیگری هم بود. حیرانی دیگری از جنس انتظار،که سخت مبهوت می کند و کرخت. منتظری که طوری بشود و ناشدنی است و از ترس، دعا حتا نمیشود کرد. همه ی خواستنت می شود وهم ِ بودن ِآنچه می خواهی باشد. دلت میخواهد خیالت به همان وهم ِ خام، خوش کنی و به هیچ چیز فکر نکنی و بگذاری بگذرد تا روز موعود.
این جور وقت ها انتظار هم که به سر می رسد، دوست داری همه چیز همان طور مهآلود و نامعلوم بماند. دوست داری فکر نکنی. تنها فرقش این است که نوشتن می توانی.
70
نمی دانم از تنهایی است که این طور بیصبر شده ام یا از بس بی صبرم، تنها...
69
من با این موقع های سال، با ملسی این هوا کاملن عجینم.
طعم تلخ دلهره های نیمهیاسفندی را به خوبی میشناسم و همین طور خوشخیالیهای آخر سال را.
ترسم از آمدن فروردین است و بهار نشدن.
68
در کنار آدم های موسمی، آدم های نابی هستند که حتا اگر امروز آمده باشند به خیالت همیشه بوده اند. از ازل. بودنشان آرامش است و لبخند و مهربانی. نه هول و هراسی می اندازند به جانت، نه نگرانت می کنند و نه رفتنی اند. با اینهاست که از نگفتنی ها می گوییم. انگار پیامبرانی اند که بشارت عشق و دوستی و زندگی آورده اند.
نظرات ()
